تبليغاتX
یادداشتهای بانوی گلی پوش


یادداشتهای بانوی گلی پوش

/* /*]]>*/

بعضی وقتها احساس می کنم بیشتر مشکلاتم از بی مشکلی بوده و هست !

انقدر که تو ناز و نعمت بزرگ شدم ، تیتیش بار اومدم ! (اینو به نسبت  به سختی های بقیه دارم می گم نه یه سری  بچه های لوس ناشکر تر از خودم که عصرانه شون رو هم باید ببرن تو اتاقشون  ...)

از اینکه وقت و بی وقت واسه خانوادم مشکل درست می کنم احساس بدی بهم دست داده...

می خوام یه کم بزرگ شم و کمتر دردسر درست کنم...

اما یه سری گند هایی که زدم رو به این راحتی ها نمیشه درست کرد...

مثلا پاییز رفتم یه دوره ای ثبت نام کردم و تا پایین دماغم کلاه رفت سرم

500 هزار تومان پول دادم که شبکه یاد بگیرم و دوره word  از آب در آمد...

نباید ریسک می کردم و دوره ای که اولین بار داشت برگزار می شد رو به صرف معرفی  چند نفر آدم معتبر اسم می نوشتم...

الان هم پولم رو پس نمی دن حتی 10 تومنش رو (البته من هنوز دارم زورم رو می زنم اما چشم آب نمی خوره...)

انقده ناراحتم...این چندمین باریه که واسه خاطر این قضیه اشک می ریزم...

اما افسوس که پشیمانی سودی ندارد...(من دون دونم...من دون دونم ...من دون دونه پشیمونم؟!)

حقوق بازنشستگی کارمندی بابای بیچاره باید دو ماه جمع شه که بشه 500 تومن(تازه این مال وقتی بود که 3 تا وام نگرفته بودیم که تا سال 92 دفترچه وام داشته باشیم!!)...اونوقت اینطوری خرج بشه؟!

خیلی دلم سوخته... بابام می تونست واسه خاطر اون پول دو ماه نره سر کار و تو خونه بخوابه...

وقتی یاد خستگی هاش می افتم دلم می خواد از خجالت سرم رو بکوبم به دیوار دو نصف شه L

بعد از گم شدن mp3 player  این دومین باریه که یه پول  نسبتا بزرگ به وسیله من داره هاپولی می شه...

احساس می کنم یه تنبیه خیلی بزرگ لازمه...

شاید این باشه که تا وقتی خودم پول در نیاوردم دیگه هیچ دوره آموزشی ثبت نام کنم...

یه احساسی بهم میگه که کار کنم و اون 600 تومن رو که هاپولی شده به بابام پس بدم...

دارم می میرم از عذاب وجدان

احساس می کنم خرجم خیلی زده بالا...

عوض کردن خونه و دو و نیم برابر شدن کرایه خونه و پول پیش هم که شده بدبختی...

من به تنهایی و بدون احتساب هزینه های گوشت و مرغ و 50% مواد غذایی که برام فریز شده می فرستن  و پول کلاس و کتاب و دکتر و لباس ...فقط واسه کرایه خونه و پول تاکسی و میوه و یه سری غذا و اینا ماهی نزدیک 700 هزار تومان خرج می کنم!!

من فقط یه نفرم!!

ملت با این پول خانواده می چرخونن من به تنهایی خرج می کنم تازه به آخر ماه نرسیده با یک اس ام اس محترمانه به عرض خانواده می رسانم که من کم آوردم و یه 100-50 تومن دیگه هم می خوام !

واقعا احساس بدی دارم...

احساس یه مفت خور بی تربیت که به رو خودشم نمیاره !

به شدت دلم می خواد کار کنم...

هم وقتش رو دارم  هم حوصلش رو هم انگیزه اش رو اما نمی دونم چه کار؟!

با کلاس های دانشگاه  کنتاکت نداشته باشه و با حساب چیزایی که من بلدم...چی کار میشه کرد؟!

کسی پیشنهادی نداره؟!(جدی پرسیدم ها...اگر کسی کار دانشجویی سراغ داره پایه ام...چیز خاصی بلد نیستم...

یه سری نرم افزار...خیلی کم برنامه نویسی...زبانمم بد نیست...)

پ.ن .:

1.ای اون کسی که mp3 player  من رو دزدیدی ، می دونستی من تمام عیدی ها و تمام پس انداز هام رو داده بودم که بتونم اون لامصب رو بخرم؟! آخه مال دانشجو دزدیدن داره؟!حداقل می زاشتی جوهر فاکتور خریدش خشک می شد و یه ذره کیف می کردم بعدا می دزدیدیL

2.های آقای بی انصاف که سر من کلاه گذاشتی ، دلت میاد هر شب اشک منو در بیاری و اونوقت با پولهای بابای بیچاره من بری دبی، استخر شنا کنی؟!(بابا من بچه کارمندم ، واسه ریال به ریال اون پولها بابام عرق ریخته ...چه طور دلت اومد؟!)

3.بابایی و مامانی شما ها چه دل بزرگ و مهربونی دارین...هر چقدرم گند بالا میارم همش میگین فدای سرت!!

اگه بچه من اینطوری بود می کشتمش!!

آهای آدمهایی که دارین تو استخرهای شیک شنا می کنین یک نفر کنار حوض قدیمی خانه مادربزرگ ،ناراحت و غمگین و تنها نشسته و داره گریه می کنه:(

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:27 توسط بهناز| |

 

 

سخت تر  از اونه که بتونم به قالب الفاظ در بیارم و بگم یا حتی بنویسم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:24 توسط بهناز| |

 

چند وقت پیش یکی از اساتید،ازمون خواستن که اهداف بلند مدت و کوتاه مدتمون رو به عنوان تکلیف بنویسیم و بهشون بدیم...

در کمال تعجب جلسه بعد دیدیم که استاد عزیز به اهداف ما نمره دادن!!

واقعا برام غیر قابل باور بود که بخوان همچین کاری کنن...

اولا خواستن همچین تکلیفی به نظر غیر منطقی می رسید چون همه یه سری هدف دارن که نمیخوان کسی ازشون چیزی بدونه...

بعد هم رو چه حسابی به اهداف یه دانشجو میشه نمره داد؟!!

به غیر از حساس بودن بچه ها و من جمله خودم به  نمره (که عواقبش پایان ترم دامن گیرت میشه) این کار باعث سرخوردگی خیلی ها شد...

اینکه ببینی به دوستت دادن 19 و تو 16 گرفتی و یکی دیگه از دوستات 14 شده احساس خیلی خیلی خیلی بدی به آدم میده...

مخصوصا وقتی که اون دوست نمره ۱۹ با اینکه نمرتون رو دیده  بازم با لحن خاصی می پرسه چند گرفتین و شما به شدت احساس می کنید اینجا تهران -مهد کودک صنعتی امیرکبیر!

 این رفتار دوست نمره ۱۹ و استاد عزیز داغ دلمان را تازه می کند تا در مورد دیوانگی و جنون نمره هم سخنی بگوییم...

خیلی (یعنی ۸۰٪)ازدوستان دانشگاهی ( و قبلا مدرسه ای )ارزش رو همون نمره و نمره رو همون ارزش می دونن...

نمره ات که بالاتر باشه یعنی باهوش تری و یه دوست خوبی و جواب سلامت واجب اما وای از روزی که کم بشه!!

اون موقع دیگه به  ...(بیب)شون هم حسابت نمی کنن...

تعریف دوست خوب در دوران ما : کسی هست که ازش نفع ببری...

اونوقت نفع چی تعریف میشه؟

نفع یعنی اینکه حتی اگر قرار شد صد نفر رو هم بزاری زیر پات فکرش رو هم نکنی فقط از قد اونا استفاده کنی و بری بالا تر...که در این مورد خاص که دانشگاه باشه ،بالاتر یعنی اینکه معدلت بیشتر بشه !!

چون اهداف ما از اومدن به دانشگاه چیه؟!

معدل بالا!!

یا بایدمعدل بالا  بیاریم و جز ۱۰٪ اول ورودی بشیم و بدون کنکور بتونیم ارشد بخونیم...

یا باید معدل بالا بیاریم و بتونیم پذیرش بگیریم (حتی الامکانMIT و اگر تا دو سال بعد دانشگاه رو بورس دیگه ای اومد اون!!) بریم خارج ارشد بخونیم...

یا اینکه کنکور بدیم و ارشد بخونیم اما باز هم معدل تاثیر داره دیگه!!

به هر حال هدف از ورود به دانشگاه معدل بالاست حالا به هر طریقی که بخواهیم ارشد بخونیم!

وقتی که به نشانه اعتراض ازتون پرسیدیم که با چه معیاری نمره دادین جواب دادین که:

بر پایه این که اهداف واقع بینانه باشن و یا نه ...

اما شما چقدر از بچه ها شناخت دارین؟!

برای مثال شما از زندگی من،از سابقه من،از روحیات من چی می دونین؟!

شرط می بندم حتی اسمم رو هم نمی دونین...

اونوقت چه طور تشخیص می دید که اهداف من واقع بینانه  هست یا نه؟!

تازه به نظر من اهداف غیر واقع بینانه است که باعث جهش های بزرگ زندگی آدم میشن...

اگر انشتین همون اول که از مدرسه اخراج شد تحصیل رو از اهدافش حذف می کرد هیچ وقت انشتین نمیشد...اونوقت هدف تحصیل انشتین غیر واقع بینانه بوده یا نوازنده شدن من؟!

اگر هلن کلر همون اول قید خواندن و نوشتن رو برای همیشه می زد دیگه هلن کلر نمیشد...اونوقت هدف خواندن نوشتن کلر غیر واقع بینانه هست یا نوازنده شدن من؟!

۹۰٪ آدمهای خیلی بزرگ اتفاقا دنبال اهداف غیر واقعی رفتن که آدمهای بزرگی شدن...

جناب دکتر چطور شد که همچین برخورد خشنی با اهداف جوانان ۲۰-۲۱ ساله بکنین ؟!

به نظرتون بهتر نیست جای این رفتار ها که بچه ها رو موجوداتی عقده ای بار میاره عادتها رو بشکنیم و متفاوت عمل کنیم؟!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 4:57 توسط بهناز| |

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها به سینه این خاکدان در است

کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

روحشون شاد...


چه دنیای بیخودیه...

حالا بریم و ۲ دستی بچسبیم بهش...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:59 توسط بهناز| |

 

یه نکته اساسی که جا انداختم  و حتما باید گفته بشه شناخت در مورد آدمهاست...

نظرم اینه که آدمها رو نمی شه شناخت (تو این دوره و زمونه)،چون مثل مار پوست میندازن و هر روز تو یه شخصیت متفاوت ظاهر می شن...

گاهی وقتها اونقدر معصوم و مهربان که می تونی مثل چشات بهشون اعتماد کنی وگاهی وقتها(معمولا مواقعی که بهشون نیاز داری) انقدر خود خواه و تند روکه می فهمی  مار تو آستینت پرورش دادی و همون آدم معصوم  بدترین دشمنت شده و چه خیانت ها که در حقت نکرده...

متاسفانه آدم زود باوری ام و زود اعتماد می کنم،حتی بعد از این همه خاطره تلخ...

 وقتی با آدمها در ارتباطم نا خواسته با خیلی هاشون مچ می شم و بعد هم ضربه اش رو می خورم ...ضربه اعتماد کردنم رو...

به نظرم بهتره یه دایره به شعاع ۱ متری دور خودم بکشم و به هیچ کس اجازه ندم که از اون مرز رد بشه...

واقعا آدمها لایق دونستن رازهای زندگی ام نیستن...

همیشه موقع سختی دورم رو خالی می کنن ،و اگر هم باشن بیشتر ناراحتم می کنن و سعی می کنن یه کاری کنن که زودتر زمین بخورم...

امشب برای n امین باردر یکی از سخت ترین شب های زندگی ام از یه دوست خیلی رنجیدم و انقدر ناراحتم کرد که تصمیم گرفتم  ...

یه بنده خدایی بود به اسم ه.ط...خیلی آدم تو داری بود...یه روزی به نشانه اعتراض به دوست صمیمی اش گفتم بابا این چرا اینطوریه؟!

گفت:بزرگترین افتخار من به عنوان دوست صمیمی و چند ساله اش می دونی چی بوده؟!

 اینکه بدونم یه برادر هم داره!!!

اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره که چند ساعت تو کف این رفتار بودم و آخرش هم نتونستم هضمش کنم اما الان کاملا می تونم و بهتره بگم که خودم هم این روش رو پیشه خواهم کرد...

خیلی عالیه که هیچ کس از زندگی آدم خبر نداشته باشه...آدم خیلی راحت تر و سبک تره...جداقل موقع سختی واهمه ضربه خوردن از خودی ها(!) رو نداره و میدونه که  قرار نیست به روند زمین خوردن آدم کمک کنن و منتظر هم  نیستن زمین خوردنش رو تماشا کنن و قاه قاه بخندن و نقل هزار مجلس کنن که دیدی چه طوری زمین خورد؟!طفلک !!  بیچاره!!

در حال حاضر بزرگترین تصمیمم اینه که برای همیشه رفتاری به نام  درد و دل کردن رو زیر خاک دفن کنم ...یادم باشه که این رو  حتما برای دکتر محدث هم بنویسم...

به او : واقعا رو تو حساب دیگه ای می کردم...به نظرم انقدر درکت بالا بود که بتونی بفهمی حالم چقدر بده...اما واقعا اشتباه کردم...هم برای تو متاسفم که اصلا نمیشه روت به عنوان یه دوستحساب کرد (بر خلاف ادعا های عجیب غریب و افکار موهومی که خودت در مورد خودت داری و همیشه خودت رو یک دوست جا می زنی ) و هم برای خودم که فکر می کردم حداقل تو یکی رو شناختم وحتی فکر هم نمی کردم انقدر خود خواه و منفعت طلب باشی...

واقعا نمیشه آدمها رو شناخت!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:51 توسط بهناز| |

 

نمیدونم چه طوریه که بعداز مدتی، از چیزهایی که یه موقع متنفربودم خوشم میاد و  بهشون علاقه مند میشم!

مثل سال اول راهنمایی که از هر چی فیزیک بود بدم میومد و بعد تا سوم راهنمایی افتادم تو خط  فیزیک و کتابهای دانشگاهی فیزیک رو خوندن!

مثل دوران راهنمایی که از شیمی خوشم نمی اومد و دبیرستان عاشق شیمی شدم و شروع کردم واسه المپیاد خوندن...(که البته هنوز هم گاه گاهی که از جلو دانشکده شیمی میگذرم و بوی مواد به دماغم میخوره فیلم یاد هندوستان می کنه و ...)

و مثال اخیرش همین رشته خودم!

تا چند ماه پیش حالم به هم میخورد از علوم کامپیوتر!

تا بالاخره یه روز تصمیم گرفتم که یه چند ماه به خودم وقت بدم و اگر واقعا خوشم نیومد راهم رو جدا کنم...

جالبه که هر چی بیشتر از رشته فهمیدم بیشتر خوشم اومد!

حالا به هیچ وجه حاضر نیستم رشته ام رو عوض کنم و تعصبی روش پیدا کردم که بیا و ببین!

همون آدمی که میخواست درس خوندن رو واسه اینکه علوم کامپیوتر قبول شده ،ول کنه،حالا انقدر

علاقه مندی هاش زیاد شده که حتی دلش میخواد  چند تا گرایش ارشد رو باهم بخونه!!

...

و بر عکس این قضیه هم صادقه!

از  یه سری چیز هایی هم  که قبلا خوشم میومد و یه روزی جز آرزوهای بزرگم بودن، متنفر میشم!

مثل شریف رفتن!!

کاملا یادمه که وقتی دیدم علوم کامپیوتر قبول شدم ،بیشتر از رشته ام واسه دانشگاه ناراحت شدم که چرا شریف نشد...

تا مدتها احساس میکردم دیگه تمومه و من  هیچ وقت به جایی نمیرسم!(فکر می کردم شریفی ها باهوش و باحال و آخرهمه صفات هستن و بقیه هم...)

اما الان مطمئنم که ارشدم رو ابر قو هم بزنم شریف نمی زنم و به شدت خوشحالم که تو جو ...بچه های شریف گرفتار نشدم!(البته همه جا خوب و بد پیدا میشه  اما جو غالبش رو اصلا دوست ندارم...)

نتیجه ای که از این تجربه هام میگیرم اینه که خیلی وقتها آدمها بدون اینکه از چیزی شناخت داشته باشن نسبت بهش مو ضع گیری میکنن و دقیقا به همین دلیل هست که بعضی وقتها به بی راهه میرن و از اون هدفی که تو ذهنشون دارن فاصله میگیرن...

نکته اخلاقی : قبل از اقدام به کاری سعی کنیم تا اونجایی که ممکنه راجع بهش تحقیق کنیم و ازش تا حد خوبی شناخت پیدا کنیم و بعد تصمیم بگیریم.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:42 توسط بهناز| |

 

هر که در این بزم مقرب تر است            جام بلا بیشترش می دهند

دوران سختی رو می گذرونم...

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:18 توسط بهناز| |

 

Lonely
The path you have chosen
A restless road
No turning back
One day you
Will find your light again
Don't you know
Don't let go
Be strong

Follow you heart
Let your love lead through the darkness
Back to a place you once knew
I believe, I believe, I believe In you

Follow your dreams
Be yourself, an angel of kindness
There's nothing that you cannot do
I believe, I believe, I believe
In you.

Tout seul
Tu t'en iras tout seul
Coeur ouvert
À L'univers
Poursuis ta quête

Sans regarder derrière
N'attends pas
Que le jour
Se lève

Suis ton étoile
Va jusqu'où ton rêve t'emporte
Un jour tu le toucheras
Si tu crois si tu crois si tu crois
En toi
Suis la lumière
N'éteins pas la flamme que tu portes
Au fonds de toi souviens-toi
Que je crois que je crois que je crois
En toi

Someday I'll find you
Someday you'll find me too
And when I hold you close
I'll know that is true

Follow your heart
Let your love lead through the darkness
Back to a place you once knew
I believe, I believe, I believe in you

Follow your dreams
Be yourself, an angel of kindness
There's nothing that you cannot do
I believe, I believe, I believe
In you
I believe, I believe, I believe
In you
I believe, I believe, I believe
In you

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:6 توسط بهناز| |

 

بعد از مدتی طولانی ذره ذره وجودم امید را فریاد می زنند!

 طعم تلخ ترین اتفاقات زندگی زیر زبانم به شیرینی می گراید...زیرا که این منم!

انسانی قوی تر ،با تجربه های ارزشمند که حاصل رویایی با تمام شکست ها و سختی های زندگی ۲۱ ساله ام بوده اند...

می خواهم به  تلاش بیهوده سختی ها و مشکلات از ته دل بخندم و شکست خوردنشان را جشن بگیرم!

 می خواهم در گوش همه آنها که روزی مرا  ازپای در آمده  می پنداشتند فرو کنم که دویدن آغاز کرده ام!

و اینبار آنقدر تند و قدرتمند خواهم دوید که به گرد پایم هم نخواهند رسید!

می خواهم از زندگی ام داستانی بسازم  که در صحن روزگار ماندگار شود...

داستانی که جرات حقیر کردن انسانها را از نا جوانمردان بگیرد و آنها را برای همیشه در اضطراب پیروزی حیرت انگیز مردمان غوطه ور سازد!

داستانی که آبی بر آتش امید های سوخته شکست خوردگان  بپاشد و تاول های دردناکشان را

مرحمی باشد...

داستانی که...

.

.

.

...می خواهم در پایان داستانم همچون ستارگان،پر افتخار، در آسمان تاریک انسانهای دردمند بدرخشم و شهاب سنگ های امید را نثارشان کنم و نرم نرمک محو شوم...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:50 توسط بهناز| |

 

پ.ن:انجمن حمایت از کودکان سرطانی

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin