تبليغاتX
همراه با شایلی

همراه با شایلی

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 0:0 ] [ shayli ] [ ]

من...(دل نوشته ی خودم!!)

منــــــم....

کمـــــــی خستــــه  .....  کمــــــــی تنهـــــــا

کمـــــــی دلواپــس رویا

کمــــــــی دلگیـــــــر از ایــن دنیـــــا

کمــــی خامـوش وبــی آوا

کمــــــــی بـــی تابــــــم و ... تنهـــــــا

کمــــــــی بــی روح  .....  کمـــــــــی بـی جان

کمـــــــی بود و کمــــــــی ... پنهـــــان

کمـــــــی شاد و کمــــــــی خندان

کمــــــــــی بــــی تــــــــاب و ســرگــــــــردان

منــــــم اینــــــجا....منِ       تنهــــــــا

دلــــم دریــــــا....ســــــرم غوغــــــــا

وجـــــــودم شــاد و بـــی همتـــــا

ولــــــــــی....تنهـــــــــا !!!

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 23:54 ] [ shayli ] [ ]

عشق یعنی....فرشته ی من


وقتی میبازی لخظــــه ی آخر 

وقتی نداری  هیچ کس و باور 

دنبال یه حرفی 


میم مثل مــــادر 
میم مثل مــــادر


وقتی میگیری دنیا رو از سر 
وقتی نداری حتی یه یاور 

دنبال یه عشقی 


عشق یعنی مـــــادر 
عشق یعنی مـــادر 



تنها نشستی  بی کس و یاور 

دنبال یه واژه   واژه ی آخر 

دنبال یه حرفی 


میم مثل مــــــادر 
میم مثل مـــادر 


وقتی میگیری   دنیا رو از سر 

وقتی نداری حتی یه یاور 

دنبال یه عشقی 


عشق یعنی مــــــادر 
عشق یعنی مــــادر
عشق یعنی مـــادر


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید،
اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام،
او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می‌خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این‌ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می‌توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم؟

..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست‌هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

* فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی‌یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد،می‌توانی به راحتی او را

مــــــادر صدا کنی.


...تقدیم به فرشته ی بی بالم... که به داشتنش میبالم...


...تولد مادر جهانیان حضرت زهرا (س) مبـــــارک...


/ روز مادر مبــــارک/
div align=
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:40 ] [ shayli ] [ ]

::..من تو را مثل رها می خواهم..::


بر لب جوی فراموشی تو 

بو ته ای می روید 

من تو را مثل ذرات هوا می خواهم 

کوه در حسرت یک جرعه طنین 

من تو را مثل صدا

مثل صدا می خواهم 

تو به من نزدیکی 

مثل خورشید به گل 

مثل تصویر به آب 

مثل آواز قدم های دو همراه به پل 

با صدا ی تو نمیترسم از این تاریکی 

من تو را مست و رها می خواهم 

مثل یک تکه ی ابر 

در سراشیبی یک تپه ی سبز

با تو از خلقتم آگاه شدم

با تو فهمیدم انسان هستم

من تو را مثل خدا می خواهم...

خداااااااجونــــــــم


[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 20:30 ] [ shayli ] [ ]

قصه ی باد و برگ و....مرگ !


باد پیچید در ترانه ی برگــ

برگــلرزید از بهانه ی باد 

هر کجا برگ خشک بود افتاد 

باغ نالید و گفت : 

"باد ، مباد"

در شگفتم گناه باد چه بود ؟؟

برگــ ، خشکیده بود...باد ربود

باد هرگز نبود دشمن برگــ

مردن برگــ دست باد نبود...


زندگی ذره ذره می کاهد 

خشک و پژمرده میکند چون برگ 

مرگ ناگاه می برد چون باد 

زندگی کرده دشمنی یابرگ؟؟!

برگ خشکم به شاخسار وجود 

تا کی آن باد سرد سر برسد 

تو هم ای دوست....ذره ذره مکش...

تا نخواهم کهزود تر برسد....


*فریدون مشیری*


.....خدا جونم هوامونو داشته باش....

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 13:16 ] [ shayli ] [ ]

___***عیدتون مواااالکــــــــــــ***___








...مثــــل لحظــــــــه ای کـــــــه بــــــاغ ...

...در تــرنـــــــم تــرانـــــــه ...

...غـــــرق در شکـــوفــــــــه مــی شـــود ...

...روزگــــــارتـــــان بهـــــــار ...

...لحظــــــه هایتــــــــان پــــــــر از شکــوفــــــــه بـــاد ...

.............................................

***سال نو مبــــــارک***

.............................................





[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 22:54 ] [ shayli ] [ ]

الهی


الهی...

من نه آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد...

نروم باز به جایی

پشت دیوار نشستم چو گدایی ،سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم

چه بخواهی...چه نخواهی

باز کن در

که جز این خانه مرا نیست پناهی



***خدا جونم به خاطر ثانیه ثانیه ی عمرم ازت ممنونم...

بازم هوامونو داشته باش***

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 18:46 ] [ shayli ] [ ]

!____دو راهــی-------!



بیچـــــــــــاره سنگـــــی ای کهــ از دستـــــــ کودکــــــی بهــ سوی پرنـــــــده ای پرتـــــابــــــــ مـــــــی شــــود...

نمـــــی داند...؟؟؟

دل کودکـــــــ را بشکنــــــد....

یــــا...

پـــــــر پـــــــرنده را...!!!

[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 19:2 ] [ shayli ] [ ]

امتحان وزیران



یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و

محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…


وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...


وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و

پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…


وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون

کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد

تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…


وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت

و خاشاک پر نمود !!!


روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش

به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 14:14 ] [ shayli ] [ ]

_?؟_


* افتاد سنگی از بامی بر سر عارف نکونامی
*

* گفت : "حمد ای خدای بنده نواز
*

* شاکرم ای کریم سنگ انداز"
*

* رهروی گفت : "این چه گفتار است؟!
*

* کی خدا شکر خواه آزار است؟؟
*

* خنده ای کرد و گفت آن دانا
*

* "تو چه دانی حدیث او با ما؟
*

* خواست گوید به خفیه در گوشم ،
*

* که ای فلانی ، نیستی فراموشم...!
*

*
************************

[ دوشنبه 3 بهمن1390 ] [ 13:43 ] [ shayli ] [ ]