کمـــــــی خستــــه ..... کمــــــــی تنهـــــــا
کمـــــــی دلواپــس رویا
کمــــــــی دلگیـــــــر از ایــن دنیـــــا
کمــــی خامـوش وبــی آوا
کمــــــــی بـــی تابــــــم و ... تنهـــــــا
کمــــــــی بــی روح ..... کمـــــــــی بـی جان
کمـــــــی بود و کمــــــــی ... پنهـــــان
کمـــــــی شاد و کمــــــــی خندان
کمــــــــــی بــــی تــــــــاب و ســرگــــــــردان
منــــــم اینــــــجا....منِ تنهــــــــا
دلــــم دریــــــا....ســــــرم غوغــــــــا
وجـــــــودم شــاد و بـــی همتـــــا
ولــــــــــی....تنهـــــــــا !!!
بر لب جوی فراموشی تو
بو ته ای می روید
من تو را مثل ذرات هوا می خواهم
کوه در حسرت یک جرعه طنین
من تو را مثل صدا
مثل صدا می خواهم
تو به من نزدیکی
مثل خورشید به گل
مثل تصویر به آب
مثل آواز قدم های دو همراه به پل
با صدا ی تو نمیترسم از این تاریکی
من تو را مست و رها می خواهم
مثل یک تکه ی ابر
در سراشیبی یک تپه ی سبز
با تو از خلقتم آگاه شدم
با تو فهمیدم انسان هستم
من تو را مثل خدا می خواهم...
خداااااااجونــــــــم
باد پیچید در ترانه ی برگــ
برگــلرزید از بهانه ی باد
هر کجا برگ خشک بود افتاد
باغ نالید و گفت :
"باد ، مباد"
در شگفتم گناه باد چه بود ؟؟
برگــ ، خشکیده بود...باد ربود
باد هرگز نبود دشمن برگــ
مردن برگــ دست باد نبود...
زندگی ذره ذره می کاهد
خشک و پژمرده میکند چون برگ
مرگ ناگاه می برد چون باد
زندگی کرده دشمنی یابرگ؟؟!
برگ خشکم به شاخسار وجود
تا کی آن باد سرد سر برسد
تو هم ای دوست....ذره ذره مکش...
تا نخواهم کهزود تر برسد....
*فریدون مشیری*
.....خدا جونم هوامونو داشته باش....
الهی...
من نه آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد...
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشستم چو گدایی ،سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی...چه نخواهی
باز کن در
که جز این خانه مرا نیست پناهی

***خدا جونم به خاطر ثانیه ثانیه ی عمرم ازت ممنونم...
بازم هوامونو داشته باش***

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و
محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و
پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…
وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون
کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد
تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…
وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت
و خاشاک پر نمود !!!
و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش
به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!